خرید بک لینک
انگار که همه چیز به هم چفت شده باشد، از قبل چیده شده کنار هم..آن قدر که دلت می خواهد آن دستی که اینها را چیده کنار هم پیدا کنی و بگیری اش توی دستت و بپرسی که آخر چرا؟ چرا همه ی نشانه ها با هم می آیند؟ همه ی خاطره ها با هم هجوم می آورند به سمتت..سنجاق می شوند به هم...به خواب های دنباله دار می مانند که گره می خورند و ذهن تو که می ماند از این روزگار..از این چرخش عجیب عقربه ها که می آیند و می روند و دوباره می رسند به نقطه ی آغاز...

عمری که می گذرد و احساسی که یک روز، یک جا، یک لحظه ، سنجاق می شود به جایی، نقطه ای، گوشه ای از قلبت..می ماند آنجا...نمی رود که نمی رود و هر بار که نشانه ها می گذرند از جلوی چشمهایت، چنگ می اندازد به گلویت، قلبت... نفست به شماره می افتد...کماندار ماهری را می ماند که می ایستد روبرویت، نشانه می گیرد و درست می زند به وسط...همان نقطه، همان جا، همان گوشه. درد می پیچد در مغز استخوانت...اشک می دود سمت چشمهایت..گرم می شوی، داغ اصلا...گر می گیری از هرم این روزگار...

عجیب است اما که این درد هر چه عمیق تر، لذت اش بیشتر ...به زبان زدن دندان می ماند که درد می کشی اما دیوانه وار دوست داری اش...

سه سال پیش، همین جا از آمدنت نوشتم و این بار سه سال گذشته از آن روزها..سه سال از آن روزهای بی خبری...از آن انتظار که رنج است و شادی...

کاش یک روز می دانستی که دوست داشتنت سال هاست که سنجاق شده به جایی، نقطه ای، گوشه ای از قلبم...نمی رود که نمی رود...

نیمه بهار 98...

برچسب: نویسنده: رویا صفری تاريخ: شنبه 25 خرداد 1398 ساعت: 21:42

صفحه بندی