از یه جایی به بعد حس کردم بدون اون سخته زندگی کردن، سر کار رفتن، نفس کشیدن...
می دونستم اون برای من یه عشق ممنوعه است، یه چیزی که هر بار بهش نگاه می کنم ، احساس گناه می کنم...عذاب وجدان همه ی وجودمو پر می کنه...
به قول اون عقل می گه نه و دل می گه اره..
بیست و شش شهریور نود و هفت، بالاخره سوار ماشینش شدم، تمام مدت یه حس عجیب داشتم یه چیزی شبیه پرواز تو یه قفس...رفتیم با هم بستنی خوردیم ...بهترین روزی بود که تو این دو سال داشتم...
تو دلم پر حرفه...
یکی از اهنگ های احسانو واسش فرستادم که تموم حرفای دلم توشه...
کاش دنیا یه شکل دیگه بود...
یه جور دیگه...
پنجره رو باز کردم که هوای تازه بیاد...هوای پاییز اتاقو پر کرد...
پاییزی که واسه من این روزا ،بهار زندگیمه...
بهاری که می دونم زودتر از اون چیزی که فکر می کنم تموم میشه...
من گنگ خواب دیده و عالم، تمام کر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش...
در انتظار پاییز نود و هفت...مریم...
برچسب:
نویسنده: رویا صفری