خرید بک لینک
دلم میخواست بگه باشه، بگه بریم، یه کل کل احمقانه بود با خودم، وقتی گفت باشه، وقتی قبول کرد، احساس پیروزی کردم، تمام دلم خندید...

روز آخر، با خودم گفتم تو دلت هنوز همون دله، همون دلی که هیچ وقت بد واسه کسی نخواست، با خودم گفتم این تویی؟

داری چی کار میکنی؟

رفتم و گفتم پشیمون شدم

روم نشد بهش بگم که دلم لحظه شماری میکرد واسه اون لحظه ها، بهش گفتم من هنوز انقدر بد نشدم که کاری کنم که دوست ندارم کسی باهام بکنه...

خدا تو همه ی لحظه ها کنارم بود،دستاش تو دستم و نگاهش به نگاهم

تمام...

برچسب: نویسنده: رویا صفری تاريخ: پنجشنبه 13 دی 1397 ساعت: 10:31

صفحه بندی