خرید بک لینک

ساحل دریا پر از گودال است جنگل پر از درختانی که دلباخته پرندگانند برف بر قله ‌ها آب می ‌شود شکوفه ‌های سیب آن چنان می ‌درخشند که خورشید شرمنده می ‌شود شب روز زمستانی است در روزگاری گزنده من در کنار تو ای زلال زیبارو شاهد این شکفتنم شب برای ما وجود ندارد هیچ زوالی بر ما چیره نیست تو سرما را دوست نداری حق با بهار ماست... #الوار چشمام مثل همیشه فقط به دستای توعه...به امید تموم مهربونیت... پنجمین روز بهار ...مریم...

برچسب: نویسنده: رویا صفری تاريخ: يکشنبه 12 مهر 1405 ساعت: 3:30

از بچگی عاشق ادبیات بودم، عاشق معلمی بودم حالا یه موقعیتی برام پیش اومده که هر دوتای اینا کنار هم واسم رقم خورده شدم معلم ادبیات یه دختر سیزده ساله ی ایرانی به نام رونیا که تو سنگاپور بزرگ شده و زندگی می کنه عاشق کلاس و صحبت کردن باهاشم عاشق استعداد و هوش سرشارش خدایا مرسی واسه همه چیز... چهارم اردیبهشت1403 ، یه روز بارونی بهشتی...

برچسب: نویسنده: رویا صفری تاريخ: يکشنبه 12 مهر 1405 ساعت: 3:30

                                                    "فراموش خانه "            فرصت شمار صحبت، کز این دوراهه منزل     چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن...آن روزهایی که برای اولین بار تماشایت می کردم، مهرت در دلم مانند آتشفشانی بود که می سوخت و می سوزاند، تند و آتشین و هراس من از سرد شدنش، لحظه هایم را به آتش می کشید اما این روزها، شبیه خورشیدی شده ام که می سوزد اما نمی سوزاند، می تابد اما بی دریغ ، شبیه خورشیدی که می دانم، هرگز خاموش نخواهد شد...تقدیم به کسی که خورشید چشمهایش، برای همیشه، مرا شبیه خورشید کرد، تقدیم به احسان عزیزم... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رویا صفری تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 15:53

از بچگی عاشق ادبیات بودم، عاشق معلمی بودم حالا یه موقعیتی برام پیش اومده که هر دوتای اینا کنار هم واسم رقم خورده شدم معلم ادبیات یه دختر سیزده ساله ی ایرانی به نام رونیا که تو سنگاپور بزرگ شده و زندگی می کنه عاشق کلاس و صحبت کردن باهاشم عاشق استعداد و هوش سرشارش خدایا مرسی واسه همه چیز... چهارم اردیبهشت1403 ، یه روز بارونی بهشتی...

برچسب: نویسنده: رویا صفری تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:52

خدایا، خودت میدونی تو دلم چیه، میدونی ازت چی میخوام، از اعماق قلبم بهت باور دارم. فقط نا امیدمون نکن...

خدایا دلمو آروم کن، خدااااااااااااااااایا خواستمو اجابت کن...

مهربونترین، دستگیرترین، پناه بی پناهان...

مریمی که فقط از تو میخواد، فقط از تو...

آخرین روزهای تابستان 1402

برچسب: نویسنده: رویا صفری تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1402 ساعت: 22:47

دلم میخواست برای تو باشم، فقط امروز، فقط همین سه شنبه...

اصلا بگو بودنت چه شکلی است؟ آبی است یا سفید، سبز یا قرمز...؟

شبیه یک ظهر داغ مرداد است یا یک صبح سرد زمستان؟

بی خبرترین، ندیده ترین...

پاییز پشت در است دوباره...امسال هم نمی آیی...........؟

برچسب: نویسنده: رویا صفری تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1402 ساعت: 22:47

امروز یه نفر از مشکلش باهام حرف می زدبعد که حرفاش تموم شد، بغلش کردم گفتم اگه اون بالایی بخواد همه ی نشدنی ها ممکن میشه، گفتم یه قدرت برتری هست که از همه چیز و همه کس بالاترهگفتم ناامید نشو و به اون قدرت توکل کن.از طرف تو بهش قول دادم ، از طرف تو بهش امید دادم...میدونم هستی و صدامو می شنوی، اینو بهتر از هر چیزی تو این دنیا می دونم...خودت کمکمون کن که بهترین پناهی، بهترین دکتر، بهترین دستگیر...بهترین دوست...نوشته شده به تاریخ 11 شهریور 1402به امید شادی و سلامتی برای همه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رویا صفری تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1402 ساعت: 5:41

از آخرین روزی که اینجا نوشتم هزار تا اتفاق تو زندگیم افتاده، این سیب هزار تا چرخ خورده و من رو تبدیل کرده به نسخه ی دیگه ای از مریمیه روزایی گذشته که تلخ ترین و تاریک ترین روزهای زندگیم بوده، یه روزهایی که فقط بغضمو قورت دادم و سرمو کردم رو به آسمون و چشم تو چشم زندگی وایستادم که اگه تو سختی، من از تو سخت ترم...یه روزایی گذشته بهم که منو بزرگتر کرده، صبورتر و امیدوارتر...امید به همین انگشت هایی که داره میلغزه رو کیبورد و قصه ی این چند ماهو برات می نویسه، امید به همین نفسی که می کشم و همین لحظه ای که داره میگذره...تو همه ی اون لحظه ها، تو همه ی اون تاریکی ها، تو همه ی اون سیاهی ها ، یه چیزی ته دلم بود، یه لبخند، یه نور، یه چیزی مثل یه حرفی که همیشه تو سختی ها بابا بهم میگه و دلم قرص میشه...با همه ی وجودم باورت دارم، دوستت دارم و بهت ایمان دارم...نور امید آبی و صورتی ملایم زندگی من، بتاب به من، مثل همیشه، مثل همه ی روزای زندگیم...همیشه ته قلبم دارمت، همیشه...همیشه...برای همه ی فصل ها... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رویا صفری تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 13:48

دلم میخواد یه دریا گریه کنم. یه دریا

نمیدونم چرا یهو حالم به هم ریخت. شروع کردم به گریه، اونم جلوی همکارا، اگه گریه نمیکردم دق می کردم

دلم میخواد برقصم شاد باشم بخندم ولی دلم خیلی گرفته، از این اتفاقات از این تلخی ها، دلم خیلی گرفته مامانم نیست که باهاش حرف بزنم یا بابا که سرم بذارم رو دستاش گریه کنم...

کاش یه صبح سفید از پی تموم این سیاهی ها بدمه

خدایا...خدایا...خدایا...

صدامو می شنوی؟؟؟؟؟؟؟؟

برچسب: نویسنده: رویا صفری تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 20:18

                                                    "فراموش خانه "            فرصت شمار صحبت، کز این دوراهه منزل     چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن...آن روزهایی که برای اولین بار تماشایت می کردم، مهرت در دلم مانند آتشفشانی بود که می سوخت و می سوزاند، تند و آتشین و هراس من از سرد شدنش، لحظه هایم را به آتش می کشید اما این روزها، شبیه خورشیدی شده ام که می سوزد اما نمی سوزاند، می تابد اما بی دریغ ، شبیه خورشیدی که می دانم، هرگز خاموش نخواهد شد...تقدیم به کسی که خورشید چشمهایش، برای همیشه، مرا شبیه خورشید کرد، تقدیم به احسان عزیزم... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رویا صفری تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 20:18

همیشه فکر می کردم خیلی دوستت دارم، فکر می کردم هیچ کس بیشتر از من عاشق تو نیست. دلم میخواست واست جون بدم...همه چیز من بودی...همه چیز...اما حالا، تو این روزا، این روزا که دلمون خونه و چشممون پر اشک، نه اینکه دوست ندارم، نه اینکه پاییز یادتو نیاورده، نه!فقط یاد گرفتم از قلبم که یه چیزهایی همیشه مهم تر و با ارزش ترهیه چیزی شبیه امیدی که چند وقته جوونه زده تو دلامون و یه روز یه درخت میشه ، یه درخت با شکوه و بزرگ که هیچ پاییزی دلشو خون نکنه...یه درخت به نام وطن...پاییز غم انگیز 1401... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رویا صفری تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 20:18

اولین روز بهار... اولین روز سال... اولین روز قرن... بهترین لحظه ها در انتظار ماست... مریم... نوشته شده به تاریخ ۱/۱/۱

برچسب: نویسنده: رویا صفری تاريخ: جمعه 3 تير 1401 ساعت: 21:32

میخواستم بنویسم، بنویسم که یه دنیا حرف تو دلم هست

اما چه تضمینی هست که تو اونا رو بخونی

چه تضمینی هست که تو رو ببینم

چه تضمینی هست که دنیا فرصت دیدنت رو بهم بده

چه تضمینی هست؟؟؟؟؟

هیچی...هیچی...

کاش یه روز خوب بیاد...

19 روز از خرداد سال 1 هم گذشت...

برچسب: نویسنده: رویا صفری تاريخ: جمعه 3 تير 1401 ساعت: 21:32

امروز اولین سالی بود که وقتی از خواب بیدار شدم یادم نبود که تولدمه، یادم نبود امروز 28 خرداده و من سال ها به این روز و اومدنش عادت کردم. به چهارشنبه ای در سال ها قبل، به ساعت 4 صبح وقتی 10 روز زودتر پا به این دنیا گذاشتم. نمیخوام به آخرش فکر کنم به اینکه چی میشه... به پایان...که همین دوست داشتن زیباست... همین لجظه همین روز همین چند خط که واسه دل خودم می نویسم تو روز تولدم...فال حافظ گرفتم :به می عمارت دل کن که این جهان خراب        بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشتخدایا فرصت زندگی رو در کنار عزیزانم بهم بده...تولدم  مبارک28 خرداد سال 1مریم... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رویا صفری تاريخ: جمعه 3 تير 1401 ساعت: 21:32

چیزی دارد تمام می شود، چیزی دارد آغاز می شود، ترک عادت های کهنه و خوگرفتن به عادت های نو...این احساس چنان آشناست که گویی هزاران بار زندگیش کرده ام...می دانم و نمیدانم...

خدایا به امید تو...

آبان 99

برچسب: نویسنده: رویا صفری تاريخ: جمعه 19 دی 1399 ساعت: 20:31

صفحه بندی