بهار - تاریخ: 1398/3/25 ساعت: 21:42
نمیدونم از کجا باید شروع کنم، فقط دلم میخواد بنویسم انگاراز کجا واقعا باید شروع کرد؟ سال جدید شروع شده، یه گوشه ی دلم پر شادیه واسه اومدن عید و بهار و شوق آغاز یه سال قشنگ و هزار گوشه ی دلم پره غصه اس
فراموش خانه - تاریخ: 1398/3/25 ساعت: 21:42
اینجا همیشه برام یه خلوت بوده، یه خلوت همیشگی، یه گوشه از تمام این دنیا که فقط واسه دل منهحرفامو گوش می کنه، دردهامو می فهمه، رنجمو حس می کنه و مثل یه آغوش مهربون ،آرومم می کنه...تو دلش پره از حرفای من، از غم و شادی ، از عاشق شدن و عاشق موندن، پره از امید...پره از دوست داشتن...از حسرت...از رویااومدم...
ماه - تاریخ: 1398/3/25 ساعت: 21:42
انگار که همه چیز به هم چفت شده باشد، از قبل چیده شده کنار هم..آن قدر که دلت می خواهد آن دستی که اینها را چیده کنار هم پیدا کنی و بگیری اش توی دستت و بپرسی که آخر چرا؟ چرا همه ی نشانه ها با هم می آیند؟
دل - تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 10:31
دلم میخواست بگه باشه، بگه بریم، یه کل کل احمقانه بود با خودم، وقتی گفت باشه، وقتی قبول کرد، احساس پیروزی کردم، تمام دلم خندید... روز آخر، با خودم گفتم تو دلت هنوز همون دله، همون دلی که هیچ وقت بد واسه کسی نخواست، با خودم گفتم این تویی؟ داری چی کار میکنی؟ رفتم و گفتم پشیمون شدم روم نشد بهش بگم که دلم...
این تابستان که گذشت... - تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 10:31
نمی دونم از کجا شروع شد ؟ از اون نگاه عاشقانش به من یا از اون جوراب لعنتی یا از اون نوشته ی روی اون کادوی عطر...راستی راستی نمی دونم از کجا شروع شد.... از یه جایی به بعد حس کردم بدون اون سخته زندگی ک
پاییز می رسد که مرا مبتلا کند... - تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 10:31
نمی دونم چرا هر جه قدر میخوام دلم از سنگ باشه، بهت فکر نکنم، دوستت نداشته باشم، بازم این   پاییز   نمیذاره... انگار ماموریت داره واسه اینکه دل منو همیشه عاشق نگه داره...دست خودشم نیست...فصل عاشقیه...تو ذا
زندگی - تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 10:31
  زندگی   سخت ترین بازی است که ما در آن، آزموده می شویم و عشق، حادثه ی تلخی است. ما در گذر سرنوشت رقم خورده مان در میان این آدم ها به هم گره خوردیم و به هم رسیدیم، مجالی بود برای شناخت و حال آنکه باید یک
بجنگ برای رویایت.... - تاریخ: 1397/4/25 ساعت: 12:31
بجنگ برای رویایت... از دیرباز تا همیشه...اگر چند روزها بسیار سختند و شب ها دراز...ا&
خوش به حال روزگار - تاریخ: 1397/4/25 ساعت: 12:31
بیست و نهم اسفند ماه 1396 آخرین نفس های زمستان، آخرین ثانیه های زمستان...اولین نفس ه
چیه این زندگی اصلا... - تاریخ: 1397/4/25 ساعت: 12:31
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست میدارم تو را به جای همه روزگارانی که نزیسته ام دوست میدارمبر
باز یه بغضی گلومو گرفته... - تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 4:53
در آستانه ی یک پاییز دیگر... باز هم پاییز...پاییز...هزاررنگ...هزار نقش...هزار خاطره...همیشه پاییز برام یاداور خاطره هاست... خاطره ی بهترین و سخت ترین سال های زندگیم...خاطره ی روزی که برای اولین بار تو را دیدم و از اون به بعد، تو همیشه بودی... تو همه ی پاییزها..تو همه ی لحظه ها...تو همه ی زندگیم... پ...
آخرین روزهای زمستان - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 0:37
سلام اگر از حال من بخواهی، خوبم، خیلی خوب... درست در نقطه ای که ناامیدی را تجربه کردم، جوانه های امید را از پشت پنجره، تماشا می کنم و چه قدر خوب است که پس از همه ی زمستان ها، بهار می آید.... ممنون خدای مهربانم، ممنون به خاطر همه چیز....ممنون به خاطر آروزهای قشنگی که درقلبم دارم ممنون به خاطر بهاری ک...
آغاز - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 0:37
امروز اولین روز سال است...اولین روز از بهار...اولین روز از سال جدید.... دلم می خواد تو آغاز این بهار، تو این لحظه های ناب، تو این ثانیه های قیمتی، قدر زندگی رو بدونم...قدر بودن...قدر تحویل یه سال از عمر رو به گذشته ها و گرفتن یه سال جدید رو از خدا...دلم می خواد تو شروع هر سال، یه عادت بد رو تو زندگی
پدر... - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 0:37
پدر ، یعنی کسی که وقتی بهت میگه نگران نباش، همه ی غم و غصه هات، مثل یه گلوله برف تو یه ظهر گرم تابستون، محکومه به آب شدن... امروز، دلم فقط یه دعا می خواد و یه آمین...یه دعا واسه تموم پدرها و یه آمین از طرف تموم بچه های دنیا... خدایا، باباهامون رو واسمون نگه دار.... آغوش پدر، امن ترین جای دنیاست...ا
قصه... - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 0:37
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
روزی که به دنیا آمدم... - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 0:37
اواخر خرداد 1395 دنیا دنیا دلتنگ برای کودکی و به آغوش کشیدن خاطره ها...یه دنیا حرف تو دلمه و یه روز که بالاخره همه ی حرفامو می زنم... تولدت مبارک دختر بهار
رویا ... - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 0:37
همیشه ازت یاد گرفتم واسه رویا هام بجنگم.. تو همیشه واسم یه الگو بودی..یه کسی که همیشه واسه رویاهاش می جنگه...تو بهترینی..بهترین...دیشب وقتی بعد از مصدومیتت، بعد نود دقیقه اومدی تو زمین، یه لحظه انگار همه ی دنیا را دادن بهم... دلم می خواد واسه رویاهام بجنگم..درست مثل تو... شاید یه روزی هم من به رویاه...
در آستانه سال نو ... - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 0:37
بعد از ظهر روز بیست و نهم اسفند سال 1395... آخرین نفس های 95... بعد از مدت ها دوباره امروز، یه چیزی ته دلم جوونه زده...یه چیزی شبیه امید...شبیه روزهای جدیدی که تو راهه... شوق نوشتن دوباره نشسته تو دلم... یه سال دیگه باز در خونه ی ما رو زده...یه بهار دیگه..یه فرصت دیگه... دلم می خواد به بهترین شکل از
مادر... - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 0:37
برام خیلی سخته...خیلی سخت... نوشتن و گفتن از کسی که فقط خوبیه...فقط خوبی... حرف های زیادی تو دلمه از تو، از خوبی هات، از محبت هات، از گذشتت و ... که نه این صفحه ی بی حس و روح محرمه و نه این قلم یارای نوشتن اونه... پس فقط یه جمله...یه جمله برای بهترین آدم این دنیا...برای مادر... خیلی دوستت دارم...به ...
باباجون... - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 0:37
دیشب خوابتو دیدم...انگار جوون شده بودی...سرحال و سرزنده...جلوی خونه وایساده بودی...جلوی خونه..خونه ی خاطره ها.... این خاطره، قشنگترین و زیباترین و دردناک ترین اتفاق این دنیاس... گریه می کنی واسه روزهایی که می خندیدی و می خندی واسه روزهایی که گریه می کردی.... یادته بهم می گفتی بانو... یادته چه قدر د